تبلیغات
Love Story - مطالب Story
ملکه های ایرانی !!


یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یك پسر ایرانی میگه: چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن ؟؟

یعنی مردای ایرانی اینقدر چشم نا پاکن كه نمیتونن خودشون رو کنترل كنن؟؟

پسره لبخندی میزنه و میگه: ملكه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟

و هر مردی به ملكه انگلستان دست بزنه؟!

پسره انگلیسی با عصبانیت میگه: ... ... نه!مگه فرد عادیه؟!!

فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه باشن!!!

پسر میگه: خانومای ما همه ملكه هستن!!!

بزن کف قشنگه رو به افتخار همه ملکه های ایرانی




طبقه بندی: Story،
[ یکشنبه 2 تیر 1392 ] [ 01:53 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

کوروش کبیر

ترجیح می دهم ایستاده بمیرم تا روی زانوهایم زندگی کنم. (کوروش کبیر)

 آیا میدانید حذف بخش هخامنش از کتاب تاریخ مدارس به تصویب رسید؟!

فرزندانماندیگر حتی نام کوروش و داریوش را نخواهند شنید!!

آیا میدانید 17 ژوئن روز جهانیکوروش است

و این روز فقط درتقویم ایران نیست؟!




طبقه بندی: Story،
[ یکشنبه 2 تیر 1392 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

من زنم ... با افتخار فریاد میزنم ...

من بعد از مرد متولد شدم...

من زنم ... با افتخار فریاد میزنم ...

همان حوایی كه مرد را از بهشت برین ُآواره ی این كویر اضطراب كرد...

من همان كینه ی كهنه ی هزاران ساله ام...

من بعد از مرد آمدم ...

نمی خواهم دوم باشم ولی ...اول هم نمی خواهم باشم... چه من لطافت زنانه ام را نمی توانم انكار كنم ... اول شدن خشونت می خواهد و با طبع لطیفم ناسازگار است....

سایه ی تو هم نیستم ... اما نمی خواهم سایه ام هم باشی ....

راستی هنوز هم نگفته ای چطور با آن همه ادعا گول مرا خوردی!!! گرچه هنوز هم خام فریب های زنانه ام می شوی و به روی خود هم نمی آوری .. شاید هم اصلا نمی فهمی...

من زنم ...یاد گرفته ام سكوت كنم خیلی وقت ها ...گاهی فریاد هایم نیز در سكوت می شكنند ...

وقتی با طلب به لب های قرمزم زل می زنی ... می دانی سرخی رنگ قشنگیست؟؟ نه گاهی رنگ خون دل زیبا نیست ...دل به رنگ خون دردناك است ... می فهمی ؟

وقتی به خودت اجازه دادی و پاكی و سادگی ام و صبوری ام را به سخره گرفتی ...باز هم سكوت می كنم .نمی دانم چه مرگم می شود كه فریاد نمی زنم ... تنها اشك میریزم ... اشكی كه این روزها رو به تمام شدن است ... چشمه ای رو به خشك شدن ...

تو خیلی وقتها خیلی چیزها را نمی بینی...شرم چشمانم و سرخی گونه هایم را وقتی كلمات هجی نشده از ادبت را روانه ی من می كنی... می بینی؟

تو از چشمانم فقط زیبایی اش را می بینی ... اما غمش را ...حرفش را نادیده می گیری...ولی من خیلی وقتها می خوانم چشمانت را و باز هم سكوت...

به خیالت همیشه پاك تر از من بودی ..... من عصیان گر بوده ام... تنها یاد گرفته ای مرا سرزنش كنی كه چرا فاطمه (س) نیستم ؟؟؟به من بگو تو چقدر علی (ع) شدی؟؟!!چقدر عادل بوده ای ؟ !

عجیب زندگی ام با درد عجین شده ...خاك من از درد بود و دل ...خاك تو شاید خیلی وقت ها دل هم نداشت... دل نداری كه گاهی صورتم ناگهان با سوزش تمام كبود می شود...و من دایم می گویم پایم به پله گیر كرد....افتادم!!!

من می آفرینم ...من با درد می آفرینم ...انسانی به پاكی خداوند ...شاخه گل خوشبوی یاس... و با یك لبخند كودكم عاشق می شوم ... و همه دردها فراموش....

من زن می شوم...من مادر می شوم ...من زیبا می شوم ...من احساس می كنم ... شعر می گویم ...

من دختر همان حوایم...هنوز هم سیب می چینم...و تو هنوز آدم نشدی...

من بعد از تو آمدم ...

نمی خواهم دوم باشم ولی ...اول هم نمی خواهم باشم...سایه ی تو هم نیستم ... نمی خواهم سایه ام هم باشی...

من می خواهم زن باشم ... در كنار تو نه زیر دست تو و نه بر تر از تو ...

شانه به شانه تو ...




طبقه بندی: Love Text، Story،
[ یکشنبه 2 تیر 1392 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

اینجا ایرانه...یه گربه ی هفت هزار ساله

اینجا ایرانه یه گربه ی هفت هزار ساله


كه زندست تا وقتی كه نفت خام داره..


اینجا 4 فصله ولی تو دل مردمش...فقط برف زمستونو سرمای دائم


اینجا آینه ها تورو به تو نشون نمیدن..ببین گربه منو به كجا كشونده میگم


مردم توی رویاهاشون قدم میزنن...تقدیرو واسه همدیگه رقم میزنن
 

اینجا چوبه ی داره تنبیه انحراف


واژه ی تظاهر معنیه احترام


اینجا آبرو سی دی تو دست بچته..چیزی كه دستتو بگیره دست حسرته


اینجا دین من توجیح كثافت كاریه منه..تو یه مجرمیو حكم اسارت دادی به تنت


چی دوست داری بشنوی از این بشر..خواهر روسری سرت كن كه من تحریك نشم


اینجا صف اول نماز پست و مقامه...علم و تجربه رو از بین برده روابط


اینجا ریش بذار یقه ببند كارت رو غلتكه..خنجرو غلاف كن بشو وارد تو محلكه


اینجا گفتن حقیقتم جواز نداره


اینقدر مشكل داری كه واست حواس نذاره


اینجا بچه ی ده ساله غمه به دسته.


مغز مرض غرب زدگی زده به نسلت


اینجا خاك اجداد منه ایرانه من


داره هر روز بازم میشه ویرانه تر


چرا عادت داری بالا سرت شلاغ باشه


وقتی ستاره ای نداری توی شب هات آره....بنویس با خون مردم بی ستاره


بنویس از جوونی كه زندانو پیشه داری


بنویس عاقبت ماها در به دریه


اینجا ایرانه گربه ی قلب زمینه


اینجا زندگی نمیكنن نفس میكشن..طعم خون برادرو از روی هوس میچشن


اینجا مادربزرگامون قصه نمیگن..آخه بچه ها دیگه ته قصه رسیدن


اینجا منتو به تلاش ترجیح میدن..سر صندلی تو مترو هم درگیر میشن


اینجا گوشهای مردم شعار پرستن...بهم میگن پیدا نمیكنی تو هارتر از من


آخه تفریح سالم جوونا سیگاریه


دخترو زمین زدن از روی بیكاریه


اینجا ایرانه و از بالا خوشگله همین


توش كه میای یه چیزایی هست..مشكله نگیم


اینجا جای بحثای سیاسی فقط توی تاكسیه..مهندس مملكتم پشت دخل واكسیه


اینجا نابغه هامون همه بورسیه تو غربن


نخوانم برن مجبورن راضی بشن قلبن


اینجا هر كی به خودش میگیره ژست سرباز


حتی پرنده ها هم ندارن حس پرواز


اینجا واسه ی خودش داره هركی قبله ای..كسی فكر تو نیست تا وقتی زنده ای


كنار هر راه راست هزار تا بیراهه هستش

آینده ای نداری چون ایران بیماره نسلش


تا بخوای بجنبی پشتیا زیرت میكنن..خیلی راحت سختیا پیرت میكنن


چشمای منه بازم میشه از غم خیس...قلمو میندازم توانی تو دستم نیست

فقط با رفتن راه میشه به جایی رسید...اینجا واسه رسیدن راهی جز رفان نیست


اینجا خاك اجداد منه ایرانه من


داره هر روز بازم میشه ویرانه تر


چرا عادت داری بالا سرت شلاغ باشه


وقتی ستاره ای نداری توی شب هات آره


بنویس با خون مردم بی ستاره

بنویس از جوونی كه زندانو پیشه داری


بنویس عاقبت ماها در به دریه

اینجا ایرانه گربه ی قلب زمینه





طبقه بندی: Story،
[ یکشنبه 2 تیر 1392 ] [ 11:51 ق.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

زن ...

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد:
"دستور کار او را دیده‌ای‌؟
...
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت :
"نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته پرسید :
"اشک دیگر برای چیست؟"
خداوند گفت:
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."
فرشته متاثر شد:
"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

خداوند گفت:

"قدر خودش را نمی داند . . ."




طبقه بندی: Story،
[ یکشنبه 2 تیر 1392 ] [ 11:05 ق.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

.....

پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید: مزاحم نیستم کنار دست شما بنشینم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی‌خواهم یک شب را با شما بگذرانم!
تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند...
پس از چند دقیقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار میزش به او گفت: من در زمینه روانشناسی پژوهش می کنم و میدونم مردها به چه چیزی فکر میکنند، گمان کنم شمارا خجالت زده کردم. درست است؟
پسر با صدای بسیار بلند گفت: 200 دلار برای یک شب !!؟ خیلی زیاد است !!!
و تمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غیر عادی کردند...
پسر به گوش دختر زمزمه کرد: من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص را گناهکار جلوه بدهم...




طبقه بندی: Love Text، Story،
[ یکشنبه 2 تیر 1392 ] [ 11:02 ق.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

تنها

تو تنها نیستی...
دوستانی در نزدیکی ات قدم میزنند...
که شاید هرگز نبینی...
مهربانی هایی که...
شاید بعد ها نصیبت شود...
گفته ی سهراب را گوش کردی؟؟؟
چشم هایت را شُستی؟؟؟
جورِ دیگر دیدی؟؟؟
...
خوب ببین...
زندگی زیباست...
رنگا رنگ است...
روزها خوبند...
ماه ها بهترند...
و سالها عالیترند...
میگذرند....
و تو تمامی خوبی ها را تجربه میکنی...
قدم هایت که ایستاد...
روبرویِ خدایی...
رویِ ماهِ خدا را همانجا ببوس






طبقه بندی: Love Story، Feeling With Picture، Story،
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

بعضــــــــی ها

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال کتابند،
بعضی‌ها بقال کتابند،
بعضی‌ها انباردارکتابند،
بعضی‌ها کلکسیونر کتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
بعضی‌ها هزار لایه دارند
بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،
بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،
بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.
بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.
بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.
بعضی ها.باریش مردم راتیغ میزنند
بعضی ها.باتیغ ریش می زنند.
بعضی ها.باتسبیح ویقه بسته صاحب همه چیزمیشن
بعضی ها.باآستین بالازدن وعرق ریختن به چیزی نمی رسن
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.
هیچکس بی‌درجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.
بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،

بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی به وسعت کل هستی.
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟




طبقه بندی: Love Text، Story،
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 04:46 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

نامه ای به خدا ....

یک روزکارمند پستی به نامه هایی که آدرس نا معلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود. نامه ای به خدا. با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده وبخواند.

در نامه اینطور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف من را که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یک شنبه هفته دیگرعید است و من دونفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی. به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آن ها جیب خود را جست وجو کنند وهر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان96 دلار جمع شد که آن را در پاکتی گذاشته و برای پیر زن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند عید به پایان رسید و چند روزی از آن ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیر زن به اداره پست رسید. که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آن ها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم  کارمندان پست آن را بر داشته اند...!!!
v




طبقه بندی: Story،
[ پنجشنبه 21 دی 1391 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.




طبقه بندی: Story، Love Story،
[ پنجشنبه 21 دی 1391 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]