تبلیغات
Love Story - مطالب Love Story
من و امثالِ من . . .

یك سری دخترها هستن که تیپ های سنگین خاصی میزنن!
اکثرا مشکی پوشن . . .
اودکلن خاص میزنن ،
مشروب فقط ویسکی می خورن ،
قهوه رو بدون شیر و شکر میخورن، تلخ تلخ!
... دخترهایی که عصرها با یه هدفون توو گوش تنها توو خیابونا قدم میزنن
در حالی که یه آهنگ خاص رو صدبار گوش میکنن!
همونایی که تنها کافه و رستوران میرن؛
شبها تنهایی قدم می زنن و سیگارشون رو بی تفاوت به همه چی ، می کشن...

از دور که نگاهشون میکنی
ابروهاشون گره خورده تو هم، همش فکر میکنن؛
ولی وقتی نزدیک میری و باهاشون صحبت میکنی با نگاه و آرامش خاصی باهات حرف میزنن!

اینا بهترین آدمها برا درد و دلن!
همونایی که راجع به همه چیز اطلاعات دارن و نگفته میفهمن
اما این دخترها یه زمان مثل بقیه دخترای معمولی بودن!
لِیدی میپوشیدن، با صدای بلند میخندیدن، فیلم میدیدن و ... خلاصه عین خیالشون نبود و رنگی بودن!
تا اینکه یه روز یه اتفاقی می افته، اتفاقی که زندگیشونو عوض می کنه و اینی میشن که میبینی!

اتفاقی که براشون گرون تموم میشه،
از اون روز این دخترها خیلی عجیب و خاص شدن؛
خلاصه این دخترها از دور خیلی خوب و جذابند!
ولی اگه بخوای وارد زندگیشون بشی، وقتی بهشون بگی دوستت دارم، غصه رو تو چشاشون میبینی...
انتظار نداشته باش بهت بگن منم دوستت دارم!

این دخترها دیگه خیلی سخت اعتماد میکنن!
اگه بهشون دروغ بگی، سعی نمیکنن ثابت کنن و مچ بگیرن
و ... بلکه یه لبخند کوچیک با چشای خمار میزنن
و آروم پا میشن و میرن؛
وقتی هم رفتن دیگه هیچ وقت برنمیگردن؛
حالا حالاها گذشت ندارن و اصلا فکر نکن دل رحمند!

این دخترها بزرگترین دردای دنیا رو تحمل کردن...

یادت نره دیگه هر دردی براشون درد نیست...!!!




طبقه بندی: Love Text، Love Story،
[ یکشنبه 2 تیر 1392 ] [ 09:05 ق.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

معجزه ی عشق

تیغ را که میگیرم دستم،اول به این فکر میکنم که با کدام

 زاویه دردناک تر است؟!

کجا باشم وقتی روی دستم سر میخورد...

لبخند بزنم یا به بغضم اجازه دهم باز کند راهش را..


به چشمانم  اجازه دهم خیس شوند یا ببندمشان آرام!


تو که می آیی کجا پیدایم کنی بهتر است...


چجوری در خاطرت میمانم تا ابد..


توی وان حموم پیدایم کنی و مثل فیلم ها هراسان بدوی به طرفم،

لبت بلرزد و از خودت بپرسی چرا؟


بعد یک ملودیٍ آرام پخش شود...


تو بغلم کنی،اشکت صورتم را خیس کند که وقتی روحم

از آن بالا نگاهت میکند حسودیش شود...

از غصه بمیرد!!!پر بکشد دلش برای بوسیدن دانه دانه ی

 اشک هایت!

بعد من میفهمم که وقتی این چشم ها که عاشقشان

 بودی همیشه،این چشم ها که همیشه یواشکی خیال

 دزدیدنشان را میپروراندی در سرت..

بسته شود تا ابد ، تو چقدر غمگین میشوی،چقدر غصه دار

 میشود دلت،چند شب خوابم را میبینی...

چند طلوع آفتاب را با یاد من تماشا میکنی....

چقدر تلاش میکنی برای پیدا کردن ستاره مان،

که بس که کم نور بود و کوچک گم میشد همیشه

 اما ته دلمان قرص بود

هیچ معشوقی هیچ جای دنیا ستاره ی مان را به

 معشوقه اش نشان نخواهد داد!

بعد اگر بخت یارم باشد وسوسه میشوی که برای آخرین بار

 لب هایم را ببوسی...


لبت را که میگذاری روی لبم، زیبای خفته ات بیدار میشود

آن وقت  من لبخند میزنم به پهنای صورتم،با  همان کله شقی

 همیشگی ام میگویم:

"دیدی ثابت کردم که افسانه نبود؟ دیدی عشق معجزه میکند؟!

حالا باورت شد سفید برفی زنده شد با همان یک بوسه؟!

تو هیچ نمیگویی!لبت را میگذاری روی لبم...


این یعنی ساکت...یعنی قبول...بس است دیگر!!!




طبقه بندی: Love Story،
[ پنجشنبه 8 فروردین 1392 ] [ 05:08 ق.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

داستانی عاشقانه اما واقعی

دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچگی با هم بزرگ شدن و اسمشون رو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره هم جواد ، جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روز باید همدیگه رو میدیدن جواد همیشه مواظب مریم بود و اگه کسی مریمو اذییت می کرد اون پشتشو میگرفت حالا هر کی باشه چه مادر مریم چه پدر یا داداشش باشه یه دفه خانوم معلم مریمو تنبیه کرده بود جواد هم فهمیده بود و معلم مریمو با سنگ زده بود ، اگه پارک میرفتن باید با هم میرفتن اگه جواد میرفت تو مغازه چیزی بگیره برا مریم هم میگرفت حتی عروسک هم براش میخرید مریم هم همینطور ، هیچکدومشون هم پولدار نبودن و در یک سطح بودن ، این دوتا با هم بزرگ شدن و دبیرستانو با هم تموم کردن و اینجا بود که طرز فکرها عوض میشه و سختیهای زندگی رو درک میکنن طوری که رو عشقهاشون هم تاثیر میذاره مریم دختر قشنگی شده بود جواد هم واسه خودش مردی شده بود جواد هم کار میکرد هم درس میخوند مریم هم محکم درس میخوند تا دانشگاه قبول بشه از قضا مریم دانشگاه قبول شد ولی جواد قبول نشد اینجا بود که دانشگاه بین دو تا عاشق فاصله انداخت قرار شده بود بعد از دبیرستان عقد کنن ولی مریم

هی عقدو عقب مینداخت

جو دانشگاه رو مریم و دوست داشتنش تاثیر گذاشته بود هر موقع از دانشگاه بر میگشت و جواد میرفت پیشش یا میگفت خسته ام یا درس دارم یا به بهونه های مختلف جوادو بی محل میکرد تا یک سال جوادو دور داد تا اینکه تو جمع جلو همه گفته بود من قصد ازدواج ندارم و بهتره جواد بره زن بگیره و فکر منو از سرش بیرون کنه اصلا کسی باورش نمیشد مریم بتونه همچین حرفی بزنه جواد بلند شده بود گفته بود مریم تو این حرفو جدی زدی؟ مریم هم گفته بود پسرخاله من تا دانشگاهو تموم کنم  چهارسال طول میکشه بهتره به فکر دختر دیگه ای باشی این برا هر دومون بهتره جواد گفته بود شوخی رو دیگه بس کن مریم هم گفته بود من هیچوقت انقد جدی نبودم جواد گفته بود نکنه من کاری کردم که ناراحت شدی؟ اونم گفته بود تو کاری نکردی من بدرد تو نمیخورم اینو گفته بود و از خونه زده بود بیرون جواد رفته بود دنبالش و تو خیابون با هم دعوا کرده بودن جواد بهش گفته بود تو چت شده؟ چرا بیربط حرف میزنی؟ این بازیو تمومش کن و برگرد من نمیتونم بدون تو زندگی ولی قلب رئوف و نازک مریم از سنگ شده بود به جواد گفته بود اگه ادامه بدی خودمو می کشم جواد با گریه گفته بود کی مریم قشنگ و مهربون منو از من گرفته؟ مریم گفته بود کسی نگرفته ما مال هم نبودیم و اون موقع بچه بودیم و عشق چیز پوچ و بی فایده است و حالا پول حرف اول رو می زنه جواد گفته بود خب منم پول دار میشم منم میرم دانشگاه مریم هم گفته بود ما به درد هم نمی خوریم و دیگه هیچ وقت سراغ من نیا ، بعد از این هر کاری پدر و مادر هردوشون کردند که مریم راضی بشه مریم زیر بار نرفت که نرفت این وسط جواد خودشو باخته بود و رفته بود سراغ قرص های روان گردان برای آروم کردن خودش درسشو ترک کرده بود و کارش شده بود مصرف قرص. مریم هم که اصلا به فکر جواد نبود ، مریم بعد از دو سال از دانشگاه با پسر دیگه ای ازدواج کرد که مهندس بود حالا جواد عشق خودشو میدید که با پسر دیگه ای داره می ره گردش و ازا ینی که هست بدتر میشد اینجا بود که پدر مادر جواد اونو برده بودند به یک مرکز درمان و جواد خودش هم تصمیم گرفته بود دیگه به مریم فکر نکنه و زندگیشو دوباره درست کنه بعد از تقریبا چند ماه جواد سلامتی خودشو به دست اورد و درسشو دوباره شروع کرد و درس میخوند برا کنکور دیگه کار نمی کرد و فقط درس میخوند انگیزه هاش چندبرابر شده بودند ( اینایی که میگم تو چند سال اتفاق افتاده بود و منی که دارم می نویسم خودم احساساتی شدم سرنوشت چه کارایی که با آدم نمیکنه) بعد از امتحان کنکور جواد مهندس عمران قبول شده بود و دیگه زندگیش از این رو به اون رو شده بود جواد قرص خوار با توکل به خدا و اراده محکم و کمک پدر و مادر و دکترا سالم شده بود و برا خودش شده بود مهندس جالب تر این این بود که شوهر مریم فردی چشم چرون و شکاک بود و همش چشمش دنبال دخترای مردم بود و اجازه نمیداد مریم که به خونه پدر و مادرش حتی بره همیشه گوشی مریمو چک میکرد حتی چند بار مریمو زده بود درسته که شوهرش پولدار بود ولی نه از پولش بهره می برد و نه از وجود خودش شوهرش چون خودش خراب بود به زنش هم شک می کرد مریم چون به جواد پشت کرده بود و با عشقش بازی کرده بود همش میگفت حقمه باید سرم بیاد وقتی به کارایی که با جواد تو بچگی هاشون کرده بود وقتی به دوست داشتنی هایی که بینشون بود فکر میکرد آرزوی مرگ میکرد که چرا اینقدر در حق جواد بد کرده ولی روش نمی شد که از شوهرش جدا بشه چون همه بهش زخم زبون می زدند آخر نتونست طاقت بیاره و به شوهرش گفته بود من نمیخوام دیگه باهات زندگی کنم مریم با چشمی پر از اشک و خون برگشته بود خونه پدر و مادرش و آخرش از شوهرش جدا شد حالا خوبه که بچه دار نشده بود ولی روحیشو به کلی از دست داده بود دانشگاهشو هم تموم نکرده بود بعضی موقع ها درس میخوند ولی مگه زخم زبون مردم میزاشت درس بخونه و راحت باشه جواد هم از حالش باخبر شده بود و یک روز رفت دیدنش و خیلی عادی و رسمی ولی روش نشد با جواد روبرو شه بخاطر همین جواد رفته بود تو اتاقش و احوالشو پرسیده بود مریم هم گفته بود حالی واسم نمونده که ازش بپرسی بعد گفته بود اومدی اینجا که زجرکشم بکنی؟ آره من احمقم بی شعورم ، اصلا هر چی دلت میخواد بگو جواد هم گفته بود نه من دیگه از دستت ناراحت نیستم تو خواستی زندگی خودتو بکنی من اشتباه کردم که مزاحت می شدم عشق چیز پوچ و بی فایده است این حرف مریمو داغون کرد بعد بهش گفته بود که خودشو ناراحت نکنه و میتونه زندگیشو دوباره شروع کنه و دوباره باطراوت بشه فقط اراده میخواد و توکل به خدا اینو گفته بود و خواسته بود بره ولی مریم مانع شده بود و نذاشته بود یقه شو گرفته بودو بهش گفته بود من تو رو میخوام من اشتباه کردم من بچه بودم گول اطرافیانمو خوردم بخدا هنوز عاشقتم جواد که از شرم و خجالت قرمز شده بود زبونش بند اومده بود و همینجوری نگاش میکرد بعد مریم گفته بود بیا ببین همش از تو نوشتم و خاطرات بچه گیمون بعد دفتر خاطراتشو آورده بود و به جواد نشون داده بود جواد که اشک از چشماش جاری شده بود بهش گفته بود من اگه دوستت نداشتم هرگز پامو اینطرفا نمیذاشتم فقط دنبال یک فرصت میگشتم که بهت بگم منم هنوز عاشقتم و هر کاری کردی رو فراموش میکنم تو مریم کوچولو و قشنگ خودمی بعد بهش گفته بود همین امشب میام خواستگاریت تا دیگه برای همیشه مال خودم بشی مریم از بس گریه کرده بود دیگه اشکی براش نمونده بود و باورش نمیشد جواد بخشیدتش و هنوز دوسش داره بعد از چند ساعت حرف زدن جواد تدارک خواستگاری رو چیده بود و مریمو برای همیشه به ازدواج خودش دراورده بود.این هم داستان پر ماجرای جواد و مریم ولی مردایی مثل جواد کم هستن




طبقه بندی: Love Story،
[ چهارشنبه 7 فروردین 1392 ] [ 08:47 ق.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

مرد باش

ﻣـﺮﺩ ﺑــﺎﯾــﺪ ﻭﻗــﺘــﯽ هـمـسـرش ﻋـﺼـﺒـﺎﻧـﯿـﻪ,ﻧـﺎﺭﺍﺣـﺘـﻪ,

  ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﻪ ﻭﺍﯾﺴﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﺵ ﺑﮕﻪ :

  ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻡ ﻧﯿﮕــــﺎ ﮐﻦ , ﺑﻬﺖ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻡ ﻧﯿﮕﺎ ﮐﻦ

  ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻥ , ﺑﮕﻮ ﺍﺯ چی ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ

  ﺑﻌﺪ همسرش ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﻪ , ﮔﻠﻪ ﮐﻨﻪ , ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﮑﺸﻪ , ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻪ

  ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﺸﺘﺎﯼ ﺯﻧﻮﻧﻪ ﺵ ﺑﮑﻮﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﻪ مرد

  ﺁﺧﺮﺵ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﮔﺮﯾﻪ

  ﻫـﻤـﻮﻧـﺠﺎ ﺑـﺎﯾـﺪ ﺑـﻐـﻠـﺶ ﮐـﻨـﻪ

  ﻧـﺬﺍﺭﻩ ﺗـﻨـﻬـﺎ ﺑـﺎﺷــﻪ

  ﺣـﺮﻑ ﻧـﺰﻧـﻪ ﻫﺎ , ﺗـﻮﺿـﯿـﺢ ﻧـﺪﻩ ﻫـﺎ

  ﮐﻞ ﮐﻞ ﻧﮑﻨــــــــﻪ ﻫﺎ , ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻧﮑﻨﻪ ﻫﺎ

   ﻓﻘﻂ ﻧﺬﺍﺭﻩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ

  ﻣﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﻣﺮﺩﻭﻧﮕﯿﺸﻮ ﺑﺎ


  ﺳـــﮑﻮﺕ ﺛﺎﺑـــﺖ ﮐـــﻨــــﻪ ... ﺑـــﺎ ﺑـــﻐـــﻠـــــــﺶ!




طبقه بندی: Love Text، Love Story،
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 04:26 ق.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

حس زیبا دیدن

می‌گویند :  

ادم ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی

باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ 

سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.

اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.  

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...






طبقه بندی: Love Text، Love Story،
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

تنها

تو تنها نیستی...
دوستانی در نزدیکی ات قدم میزنند...
که شاید هرگز نبینی...
مهربانی هایی که...
شاید بعد ها نصیبت شود...
گفته ی سهراب را گوش کردی؟؟؟
چشم هایت را شُستی؟؟؟
جورِ دیگر دیدی؟؟؟
...
خوب ببین...
زندگی زیباست...
رنگا رنگ است...
روزها خوبند...
ماه ها بهترند...
و سالها عالیترند...
میگذرند....
و تو تمامی خوبی ها را تجربه میکنی...
قدم هایت که ایستاد...
روبرویِ خدایی...
رویِ ماهِ خدا را همانجا ببوس






طبقه بندی: Love Story، Feeling With Picture، Story،
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

گفتگوی خدا با بنده اش

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام

 اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم




طبقه بندی: Love Story، Love Text،
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

متشکــــــــــــرم

باز هم من زنده ام آه ای خدا ،

متشکرم !

باز باران بر غبار شیشه ها ،

متشکرم ؛

دیدن آیینه و نور و صدا ،

متشکرم ؛

باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم ؛

فرصت دیدار تو در این فضا ،

متشکرم ؛

بار دیگر می توانم بو کنم از پنجره ؛

یاس خیس خانه همسایه را ،

متشکرم ؛

گرچه با این وقت پر ، گهگاه یادت می کنم ؛

خاطرم جمع است می بخشی مرا ،

متشکرم ؛

من که بی تسبیح و بی سجاده ام از من بگیر ؛

این تغزّل را به عنوان دعا ،

متشکرم !

باز هم خمیازه و بیداری و صبحی دگر ؛




طبقه بندی: Love Story، Love Text،
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 04:41 ب.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

داستان زیبای پرهام و الناز

من پرهامم ۲۴ سالمه من تو یه خانوده ثروتمند تو تهران بزرگ شدم و از بچگی با ارشیا دوست بودم و رابطمون مثل دو تا برادر من برای قبول شدن تو کنکور تلاش زیا
دی کردم اما نتونستم تو شهر خودم یعنی تهران قبول بشم و تو یه شهر دیگه یا به عبارتی تو وطن ارشیا قبول شدم اما ارشیا تو دانشگاه پایتخت قبول شد و چون انتقال من به دانشگاه پایتخت غیر ممکن بود اما انتقال ارشیا به وطنش ممکن بود ارشیا این انتقالو انجام داد و منو ارشیا با هم تو شهری درس میخوندیم که ارشیا تا ۵-۴سالگی تو اون شهر زندگی میکرد اوایل دانشگاه خیلی خوب بود تا اینکه یه روز اتفاقی افتاد که باعث شد من اون ترم مشروط بشم راستش من اون روز که با ارشیا داشتیم میرفتیم دانشگاه دم در دانشگاه دختری رو دیدم که اون لحظه دیدمش حس عجیبی بهم دست داد چند لحظه مات نگاهش میکردم تا زمانی که از کنارم رد شد

ادامه مطلب



طبقه بندی: Love Story،
[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 05:56 ق.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

♥♥♥دلـــدادگـــــی♥♥♥

همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی با موهای بلند ومشکی،صورتم کمی آفتاب سوخته شده بود چون ظهرا توی کوچه توپ بازی میکردم صمیمی ترین دوستم پرستو بود که توی کوچه بازی میکردیم. پرهام شش ساله برادر پرستو بود که با آن موهای
 پرپشت و قارچی و چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی کوچه بازی میکردم پرهام روی پله دم خونشون نشسته بود و نگام میکرد وقتی دیدم یه ساعته زل زده به من
گفتم- میای بازی؟ ولی اون همونطور سرشو به علامت نفی تکون داد خیلی حرصم گرفت فکر کرده بود کیه که خودشو واسه من میگیره! از اون روز ازش بدم اومد!....

ادامه مطلب



طبقه بندی: Love Story،
[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 05:30 ق.ظ ] [ Bahare ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]